تبليغاتX
قرارمون....... تو اسمون.

قرارمون....... تو اسمون.

خاطرات باهم بودن

سلام به دوستان عزیزم....

 

دلم براتون یه ذره شده! جای خالی تک تکتون رو احساس می کنم

نمی دونم چی بگم...م یخوام گریه کنم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت14:34توسط یکی مثه خودت.... | |

سلام عزیزم!حالت خوبه گلم؟دلم برات انقده شده....از طرف من به دوست ارجمند سلام برسونید...

جاتون خیلی خالیه.

چندتا جمله:

*هر کس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند

*به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم

*هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته

 *سيب سرخي رابه من بخشيد و رفت ، عاقبت برعشق من خنديد ورفت ، اشك درچشمان سردم حلقه زد ، بي مروت گريه ام راديد و رفت

*سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

*گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم. گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم. گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم. گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم. گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه! فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستش

ایتم یه داستان برای علاقه مندان به فلسفه:

 يكى از استادان رشته ى فلسفه ، در يكى از دانشگا هها وارد كلاس درس مى شود و به دانشجويان مي گويد مي خواهد از آنها امتحان بگيرد ، بعدش صندلى اش را بلند مي كند و مي گذارد روى ميزش ، و مي رود پاى تخته سياه ، و روى تابلو ، چنين مى نويسد : ثابت كنيد كه اصلا اين " صندلى " وجود ندارد ! دانشجويان ، مات و منگ و مبهوت ، هر چه به مغز شان فشار مي آورند و هر چه فرضيه ها و فرمول هاى فلسفى و رياضى را زير و بالا مي كنند ، نمى توانند از اين امتحان سر بلند بيرون آيند . تنها يك دانشجو ، با دو كلمه ، پاسخ استاد را مي دهد . او روى ورقه اش مي نويسد : كدام صندلى ؟؟

 

+نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت18:44توسط نیلوفر ابی | |

سلاااااااااااااااااام

پس از مدتها من اومدم

راستش نیلوفر ابی من دلم واسه تو و همه ی بچ ها خیلییییییییییییییی خیلیییییییییییییی

تنگ شده کاش می شد یه بار دیگه ببینمتون....

اصلا به طور کامل این وبو یادم رفته بود حالا که تو می گی چشم...

از این به بعد اپ می کنم.تا جایی که بتونم.

اخه می دونی هم درس هم من که ۱.۲ تا وب ندارم یه ۶ تایی هست باید برسن همه

رو اپ کنم.از اون دوست ارجمندم خبر داشتم.

یه ۲ .۳ هفته ای که خبر ندارم........

به همه ی بچه ها سلام برسون حتما بهت زنگ می زنم امیدوارم این اپ رو بخونی

خیلیی دوست دارم

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت22:5توسط یکی مثه خودت.... | |

سلام خوبین....؟

فردا اخرین روز وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

فکر می کنم فردا گریه کنم.نه.نمی کنم.

حالا خوبین؟

خوش می گذره؟

یه شعر"

چشمام خیسن.هر دوتا شون.هر دوتا چشمام دارن واسه تو گریه می کنن.

واسه اینکه تنها شون گذاشتی.واسه اینکه قشنگ ترین منظره رو ازشون گرفتی.

رفتی و چشمای من در جستجوی چشمات بیقرارن.سرم هم درد می کنه.

چون در غم دوری تو.عزا داره و می سوزه.اخه بازم یاد اون روز افتاده.

همون روز نحس.همون روزی که فراموشش نمی کنم.

همون روزی که تو رو برای همیشه ازم گرفت.

سر بدترین پیچ زندگی.همون پیچ جدایی.که من نتونستم ازش بپیچم.و تو رو از دست دادم.

از اون شب به بعد.

به جز تو به هیچ چیز فکر نمی کردم.تمام اتاقم پر شده از عکسهای تو!

رفتن به جاده ی جدایی.و فکر کردن به تو.وگریه... شده بود کار هر روزم.

اخه می دونی گلم من تو رو می پرستیدم.عاشقت بودم.........

و تو با این وجود منو تنها گذاشتی. دیووووونه شدم.توی خیابون مردم بهم می خندن.و میگن:

اون دیوونه رو ولی نمی دونم چرا نمی گن:اون عاشق رو؟

اره عزیزم بذار بگن.من دیونه شدم چون نمی دونستم...

دیگه تو چشمای کی زل بزنم.شبایی که ناراحتم کی دلداریم میده؟

به حرفای شیرین کی بخندم.به چهره ی معصومانه ی کی نگا کنم؟

کی رو ببوسم و بهش بگم:دوست دارم.؟

اخه به امید کی شبها بخوابم؟توی خواب کی رو ببینم؟

دیگه به چه بهونه ای واسه خرید گل رز برم؟به انتظار دیدین کی روزا موسپری کنم؟

الانم که اومدم پیشت.اشکام رو پاک می کنم.

دسته ی گل رز سیاه رو می ذارم.سر مزارت.

و سنگ قبرت رو می بوسم و بهت می گم:

قسم به عشق پاکمون دلم برات تنگ شده گلم.

وای من گریم گرفت.

امیدوارم خوشتون اومده باشه.

بای

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت15:1توسط یکی مثه خودت.... | |

سلام دوستان

اول نیلوفر ابی جان ببخشید

دوم:

اخر سال و من باید غزل خداحافظی رو بخونم.

دلم برای همتون تنگ می شه. به ویژه:

۱-بهاره

۲-شقایق

۳-نگین

۴-باران

۵-انسه

۶-پانیذ

من عاشق اینام.

همشون خیلی دوستای خوبی برام بودن

امیدوارم همیشه در زندگیشون موفق باشن.

من ناراحتم برام دعاکنین.

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت13:27توسط یکی مثه خودت.... | |

خب خوبه یه هفته ۹ تا نظر به نسبت خوبه.

حالا سلام خوبین؟خوش می گذره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ما هم شکر.

ولی هفته ی پیش خیلی مزخرف بود.هر روزش رو گریه کردم.....شاید این وب رو هم حذف کنم.

اون وبلاگ "قلب سنگی"همون که عاشقش بودم رو حذف کردم.

خیلی ناراحتم.اخه اون وبمو خیلی دوست داشتم.

حیف شد.برای اونم گریه کردم.

ولی یه سو ء تفاهمی بین من و چند نفر پیش اومده که نمی دونم چه جوری ثابتش کنم؟

اتفاقش خیلی بده و من تو این ماجرا از دو نفر متنفر شدم.اه چندش

مثلا اینا هم شدن دوست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته دو نفرشون.که من واقعا بهش اعتماد داشتم.رفته وبو خونده.بعد همه چی رو بدون اینکه بدونه

من این نوشته رو نوشتم رو رفته گذاشته کف دست یکی از بچه هامون اونا هم باور کردن.

اییییییییییییییییییی خدا حالا من چه جوری بهشون ثابت کنم؟؟؟؟؟؟؟

خدایا   خودت کمکم کن.

شما هم پلیز برام دعا کنین.و هر کی این کارو کرده همین بلا سر خودش بیااااااااااااااد.

دارم دیووووونه می شم.کارم هرروز گریه اس.

حالا بیخیال دوستون دارم.

راستی نیلوفر ابی کجاییییییییییییییی؟

من عاشق این شعرم که نوشتی مرسی عزیزم.

فعلا دوستان بای

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت17:32توسط یکی مثه خودت.... | |

سلام .می خوام براتون یه شعر قشنگ از فریدون مشیری بذارم که خیلی قشنگه:

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جان گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی:

"از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت باد گران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن"

با تو گفتم:"حذر از عشق ؟! ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم...."

باز گفتم که:"تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم"

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید:که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم نه رمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت16:52توسط نیلوفر ابی | |

سلام

جلسه ی محاکمه ی  عشق بودو قاضی عقل

وعشق حاکمه شده بود به دورترین نقطه ی مغز یعنی فراموشی....

قلب تقاضای عفو داشت.ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند.

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق:

اهای چشم مگر تو نبودی که هرروز ارزوی دیدنش را داشتی؟

ای گوش مگر تو نبودی که در ارزوی شنیدن صدایش بودی؟؟؟

وشما پاها که همیشه اماده ی رفتن به پویش بودید......حالا چرا اینگونه با او مخالفید؟

همه ی اعضا رو برگرداندند.و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند....

و فقط قلب و عشق و عقل ماندند.

عقل گفت:دیدی قلب که همه از عشق بیزارند؟ولی من متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا

ازرده.از او حمایت می کنی؟؟

قلب نالیدو گفت:من بدون عشق دیگر نخواهم بود.تنها تکه گوشتی هستم.که هرثانیه کار ثانیه ی قبل را

تکرار می کند.وفقط با عشق من یک قلب واقعی خواهم بود....

پس همیشه از او حمایت میکنم.حتی اگر نابود شوم...

نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد.....

نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم.

نگاهم کرد به او دل بستم.

نگاهم کرد.....

بعد ها فهمیدم فقط نگاهم می کند.

حکایت جالبی است فراموش شدگان.فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند.....!!!!!!!!!!!

وقتب دروغ می گویی.چشمانت زیبا تر می شوند.پس اگر می خواهی زیبا ترین شوی.به من بگو:

دوستت دارم!...

می گن عاشق عشقشونو قشنگ می بینن این دفعه که دیدمت خیلی خوشگل شده بودی...

نمی دونم تو خوشگل تر شده بودی یا من عاشق تر؟؟

من و تو دوخط موازی هستیم باهمیم اما....

به هم نمی رسیم....

خب دیگه خیلی زیاد شد.خیلی دوستون دارم نظر یادتون نره....۱

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت16:44توسط یکی مثه خودت.... | |

سلام....

امیدوارم حال همگی تون خوب باشه.خب دوستم که توضیحاتو داد.منم امیدوارم لحظات خوشی رو در این وب سپری کنید.

اینم یه مطلب قشنگ که عاشقشم.دقیقا وصف حال خودمه:

*چقدر آرزو داشتم دیگران حرفهای مرا بفهمند و چقدر دوست داشتم نگاه خیسم را درک کنند...

         چقدر دلم میخواست یکنفر به من بگوید:"چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است"؟

اما کسی نبود....

                      همیشه من بودم و من بودم و تنهایی همراه با دفتری پر از شعر

      آری با شما هستم...شما دوستانی که بی تفاوت از کنارم گذشتید...   

              حتی یک بار هم نپرسیدید:"چرا چشمهای تو بارانی است؟   "                                    

     شما که بی رحمانه لبخند ساده ام را سوزاندیدو نگاه بی ریایم را خاموش کردید...

          شما که یکسره به فکر خودتان بودید...  

                جرم من چیست؟؟؟

  منی که خالصانه همه ی شما را دوست دارم و قلب کوچکم را مالامال از محبت نثار       شما  کرده ام

          شما..............

     شما چه کردید...؟؟؟ *

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت17:55توسط نیلوفر ابی | |

سلام به همه ی بچه های گل....

ما دوتا دوستیم که می خوایم خاطاتمونو بنویسیم.تا شما بخونینو نظراتونو بگین.

خب اولش:

من برای سالها می نویسم سالها بعد چشمان تو عاشق می شوند

افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود .....

همیشه یکی بود یکی نبود.....

***********************

وقتی داری واسه بدست اوردن کسی می دوی ارام بدو شاید کسی هم برای بدست اوردن تو

میدود

***********************

می دونم کم نوشتم ولی بازم می یام.نظرتونو راجع به وبلاگ بگین.مرسی

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت16:19توسط یکی مثه خودت.... | |